حال اين روزهاي من خوب نيست..اين را همه ديگر مي دانند..كسي نمانده از آنها كه سلامم را گرمتر ميكنم بهشان كه خير نداشته باشد چه به روزم آمده...اين چشمهاي نگران كه دنبالم ميكنند كه مبادا قطره اشكي بيافتد و آنها بي نصيب ِ ديدنش باشند، حالم را خراب ميكند...دلم از همان چيزهايي ميخواهد كه حتي آدمهاي يك ذره غمگين هم دلشان مي خواهد، دلم ميخواهد در لانهاي فرو روم، كز كنم، در خودم بپيچم، گريه و زاري كنم و بعد بيرون بيايم.
........
اين خطهاي بالا را شايد يكساعت پيش نوشته باشم و حالا دوباره از نو، كاغذ ِ چك پرينت را روبرويم گذاشتهام و با خطي زشت تر از خطاهاي زندگيم دوباره مي نويسم ...ميخواهم اينجا بلند بلند خودم را فحش بدهم...
خوب!!!... چه مرگت است؟!..مثلن الان حالت خيلي بد است؟ دلت ميخواهد دهنت را باز كني و فحش بدهي به خودت..خوب من كه دارم اين زحمت را ميكشم برايت...تو فقط به من، نه! به خودت بگو مگر اين همان خودخواسته ذهن و دلِ گيج و خرابت نبوده كه حالا كلافِ سر بريده ندانستنهايت را در دست اين و اون ميگردي كه اگر تا تمام عمرت هم بگردي پيدا نشود؟..مگر اين بهترين چيزي نبود كه مي توانستي در اين شرايطت بخواهيش؟! هزار هزار حرف و بايد و نبايد هست كه ميشود سرت خراب كرد و فكر كرد كه به به!! عجب روشنفكرانه تفهيمش كردم كه اااااااااااااااي بدبخت..زودتر خوب شو...چون اين به نفع همه است..ولي من فقط يك چيز را ميگويم...ميدانم..ميفهمم..ميدانم..ميفهمم كه سخت است..سخت است كه به قولِ ليلا پرونده يك زندگي را ببندي و بدهيش به خانم مددي مسئول دبيرخانه كه بگذاردش جزو مستندات امحاءاي سال 87...ميدانم، باور كن كه ميدانم، كه روزگارانت سخت ميگذرد اين روزها و شايد تا چند فردا بعد از اين هم حالت اصلن جا نيايد، ولي ببين ميخواهي چه خاكي بر سر خودت و اين زندگي احمقانهات بياوري؟!! همين جا رك و بي قربان صدقه مي گويم...دو راه بيتشر نداري:
يا لباس ِ سياه عزاي زندگيت را ميپوشي و براي خودت، تمام عمرت را چله نشين ِ حسرتْ مكيدهي آواره ميشوي يا جمع ميكني اين روزهاي درب و داغانت را و فوق وفقش تا هفت شب..باشد، براي دل تو!..تا چهل شب، آنهم به حرمت تمام خاطرههاي خوب، گريه ميكني..گريه ميكني..گريه ميكني...
فقط يك چيز را بدان، لباس سياه هر چه بيشتر بر تنت بماند عميقتر به روحت ميچسبد، زودتر درش بياور و همان لباس قرمز دوست داشتنيت را بپوش..همان كه يقهاش با كش ماسورهاي دو دور دوخته شده باشد و چين چين شود دو گردنت و هر وقت خوش كردي، بياوري دور بازوهايت بياندازيش و جان بدهد براي يك فلامينگو كه ميدانم ديوانهاش هستي....
........
اين خطهاي بالا را شايد يكساعت پيش نوشته باشم و حالا دوباره از نو، كاغذ ِ چك پرينت را روبرويم گذاشتهام و با خطي زشت تر از خطاهاي زندگيم دوباره مي نويسم ...ميخواهم اينجا بلند بلند خودم را فحش بدهم...
خوب!!!... چه مرگت است؟!..مثلن الان حالت خيلي بد است؟ دلت ميخواهد دهنت را باز كني و فحش بدهي به خودت..خوب من كه دارم اين زحمت را ميكشم برايت...تو فقط به من، نه! به خودت بگو مگر اين همان خودخواسته ذهن و دلِ گيج و خرابت نبوده كه حالا كلافِ سر بريده ندانستنهايت را در دست اين و اون ميگردي كه اگر تا تمام عمرت هم بگردي پيدا نشود؟..مگر اين بهترين چيزي نبود كه مي توانستي در اين شرايطت بخواهيش؟! هزار هزار حرف و بايد و نبايد هست كه ميشود سرت خراب كرد و فكر كرد كه به به!! عجب روشنفكرانه تفهيمش كردم كه اااااااااااااااي بدبخت..زودتر خوب شو...چون اين به نفع همه است..ولي من فقط يك چيز را ميگويم...ميدانم..ميفهمم..ميدانم..ميفهمم كه سخت است..سخت است كه به قولِ ليلا پرونده يك زندگي را ببندي و بدهيش به خانم مددي مسئول دبيرخانه كه بگذاردش جزو مستندات امحاءاي سال 87...ميدانم، باور كن كه ميدانم، كه روزگارانت سخت ميگذرد اين روزها و شايد تا چند فردا بعد از اين هم حالت اصلن جا نيايد، ولي ببين ميخواهي چه خاكي بر سر خودت و اين زندگي احمقانهات بياوري؟!! همين جا رك و بي قربان صدقه مي گويم...دو راه بيتشر نداري:
يا لباس ِ سياه عزاي زندگيت را ميپوشي و براي خودت، تمام عمرت را چله نشين ِ حسرتْ مكيدهي آواره ميشوي يا جمع ميكني اين روزهاي درب و داغانت را و فوق وفقش تا هفت شب..باشد، براي دل تو!..تا چهل شب، آنهم به حرمت تمام خاطرههاي خوب، گريه ميكني..گريه ميكني..گريه ميكني...
فقط يك چيز را بدان، لباس سياه هر چه بيشتر بر تنت بماند عميقتر به روحت ميچسبد، زودتر درش بياور و همان لباس قرمز دوست داشتنيت را بپوش..همان كه يقهاش با كش ماسورهاي دو دور دوخته شده باشد و چين چين شود دو گردنت و هر وقت خوش كردي، بياوري دور بازوهايت بياندازيش و جان بدهد براي يك فلامينگو كه ميدانم ديوانهاش هستي....